مجموعه عرایض یک دیوانه
  
 
 
مرداد 1385
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
 
آرشیو
 
پنجشنبه 22 مرداد ماه سال 1383
حماقت:

بذار واست یه داستان بگم .

یادمه 18 سالم بود که اولین حماقت عمرم رو کردم . آخه خیلی احساس بدبختی می کردم و از خودم بیچاره تر سراغ نداشتم . خیلی وقت بود که از جمع دوستام دور شده بودم چون فکر می کردم دغدغه های من با اونا فرق می کنه و چیزی که اونا از زندگی می خوان من نمی خوام . راستش یه جورایی خودم رو بالاتر از اونا می دیدم و گمان می کردم که آدم وقتی خواسته هاش با بقیه فرق می کنه حتما یه فرقی با اونا داره و حقشه که به زندگی بهتر از اونا برسه .

می دونی فرقم با دیگران چی بود ؟ تو زندگی من یه دختر بود . یه دختر که واقعا می پرستیدمش . چیزی که باعث شده بود احساس بدبختی کنم فکر نرسیدن به اون بود .

یه شب تصمیم گرفتم که همه چی رو به بابام بگم که اگه یه موقع مخالفت کرد تکلیفم رو باهاش روشن کنم .رفتم و همه چی رو بهش گفتم .

می دونی بابام چی گفت؟

بهم گفت :

بذار واست یه داستان بگم .

یادمه 18 سالم بود که اولین حماقت عمرم رو کردم . آخه خیلی احساس بدبختی می کردم و از خودم بیچاره تر سراغ نداشتم . خیلی وقت بود که از جمع دوستام دور شده بودم چون فکر می کردم دغدغه های من با اونا فرق می کنه و چیزی که اونا از زندگی می خوان من نمی خوام . راستش یه جورایی خودم رو بالاتر از اونا می دیدم و گمان می کردم که آدم وقتی خواسته هاش با بقیه فرق می کنه حتما یه فرقی با اونا داره و حقشه که به زندگی بهتر از اونا برسه .

می دونی فرقم با دیگران چی بود ؟ تو زندگی من یه دختر بود . یه دختر که واقعا می پرستیدمش . چیزی که باعث شده بود احساس بدبختی کنم فکر نرسیدن به اون بود .

یه شب تصمیم گرفتم که همه چی رو به بابام بگم که اگه یه موقع مخالفت کرد تکلیفم رو باهاش روشن کنم .رفتم و همه چی رو بهش گفتم .

می دونی بابام چی گفت؟

بهم گفت :

بذار واست یه داستان بگم .

یادمه 18 سالم بود که اولین حماقت عمرم رو کردم . آخه خیلی احساس بدبختی می کردم و از خودم بیچاره تر سراغ نداشتم . خیلی وقت بود که از جمع دوستام دور شده بودم چون فکر می کردم دغدغه های من با اونا فرق می کنه و چیزی که اونا از زندگی می خوان من نمی خوام . راستش یه جورایی خودم رو بالاتر از اونا می دیدم و گمان می کردم که آدم وقتی خواسته هاش با بقیه فرق می کنه حتما یه فرقی با اونا داره و حقشه که به زندگی بهتر از اونا برسه .

می دونی فرقم با دیگران چی بود ؟ تو زندگی من یه دختر بود . یه دختر که واقعا می پرستیدمش . چیزی که باعث شده بود احساس بدبختی کنم فکر نرسیدن به اون بود .

یه شب تصمیم گرفتم که همه چی رو به بابام بگم که اگه یه موقع مخالفت کرد تکلیفم رو باهاش روشن کنم .رفتم و همه چی رو بهش گفتم .

می دونی بابام چی گفت؟

بهم گفت:...

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 52137


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها