مجموعه عرایض یک دیوانه
  
 
 
مرداد 1385
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
 
آرشیو
 
دوشنبه 30 شهریور ماه سال 1383
حالت خوبه؟

در طول روز به آدمهای زیادی برمی خورید که همه ازتون می پرسن ، حالتون چطوره ؟ شما هم به خیلی هاشون می گین : ممنون خوبم . به بعضی ها هم می گین: خدا رو شکر . بعضی ها هم هستن که البته تعدادشون خیلی کمه و بهشون میگین خوب نیستم .

حالا از بین این تعداد کم که بهشون می گین خوب نیستم ، کم هستن کسانی که می پرسند : چته ؟ چرا خوب نیستی؟

البته از بین تعداد کمی که بهشون میگید خوب نیستم و تعداد کمتری که میپرسن چته ، بازم کمن کسانی که تو بهشون مشکلت رو میگی .

امروز من به یکی از همین افراد برخوردم .

از من پرسید :خوبی ؟ گفتم : نه . پرسید : چته ؟

منم سیر تا پیاز ماجرا رو بهش گفتم .

بهش گفتم :که از یه دختر خوشم اومده که نمی دونم اون نسبت به من چه احساسی داره . گفتم :دختره یکی دیگرو دوست داره . گفتم : نمی خوام باعث به هم خوردن زندگی کسی بشم که دوستش دارم . گفتم : کاش می تونستم همه چی رو بهش بگم . گفتم : وضع مالی اون خیلی بهتر از منه . خلاصه همه چی رو براش گفتم .

وقتی حرفام تموم شد احساس نزدیکی زیادی بهش میکردم . احساس میکردم اون خود منه و لزومی نداره من شکل من باشه . احساس کردم مشکلات من رو اون هم داره . اصلا راستشو بخواین احساس کردم که من مشکلی ندارم و این حرفا رو اون به من گفته و الآن منتظره که من بهش راه حل تحویل بدم .

هر چی فکر کردم هیچی به ذهنم نیومد ، اونم وایساده بود روبه روم و بروبر نگاهم میکرد .

آخرش گفتم توکل کن به خدا . انشا الله درست میشه و رفتم .

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 52133


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها